اونشب خوابیدم و هر ساعت یکبار با کابوس از خواب می پریدم، هوا روشن نشده بود وقتی برای بار آخر که از خواب پریدم برای دوباره بیدار نشدن و شل کردن مغزم دو تا قرص خواب خوردم. بیدار شدم، طول کشید تا بفهمم کجا ام و چه اتفاقی افتاده. وقتی بلند شدم سرم گیج میرفت، معمولا یه نصفه قرص می خوردم، دو تا دوز بالایی بود با ظرفیت من. شارژ گوشیم تموم شده بود، روشنش کردم، هنوز به یاد نمی آوردم که شب پیش چی شده بود. بعد از چند دقیقه گوشیم شروع کرد به مسیج دادن، آروم آروم حافظه از دست رفته ام برگشت. باز مثل همیشه من از دست رفته بودم. شاید باید این رو هم می دونستی. دلتنگی بی امانم می کنه.
۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر