آخرین چیزی که یادمه؛ نوشابه دارین. از همون لحظه یه حالت تهوع وحشتناکی اومد سراغم. وقتی رسیدم خونه به جز حالت تهوع که داشت دیوونه ام می کرد گوشیمم بود که روشن نمی شد. به زحمت خوابیدم. نصف شب با استرس از خواب پریدم و تا صبح فقط بالا می آوردم. این وسطا که داشتم غصه گوشیمم می خوردم تو اینترنت سرچ کردم و بالاخره روشن شد. صبح که شد از دراومدم بیرون، چیزی عوض نشده بود، برگردوندن امانم رو بریده بود، باید برمی گشتم. گوشه تخت جمع شدم تو خودم بلکه زودتر خوب شم.
۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر