دیوارهای چسبیده به تخت اون درمانگاه. یادم یه سالهایی آبی بود. دیروز دیدم صورتیش کردن. احتیاج داشتم اینهمه انقباض یه جایی شل کنه. وقتی اومدم خونه هوا تاریک شده بود، لباسهام رو دراوردم و روی تخت بی هوش شدم. نیمه های شب چند باری بیدار شدم. صبح اما اینهمه ساعت به نظرم نمی اومد. تو، اون دورا چیکار می کنی این روزا...
۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
-
تو یه پست داری زمان یه رفتنی، ایتالیلا. حالا خودت داری میری. تو یه موزیک داری که اگه قبلن ریتمش تو مغزم زمزمه میشد حالا نمیشه. ولی ساعتش ...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر