صبح که داشتم می اومدم یاد اتفاق عجیب دیروز افتادم. دیروز یه سری ریز نوشته بود که باید تمامش بررسی میشد. عصر که شد وقتی گذاشتمشون کنار احساس کردم چشمهام تارمی بینه، تارواقعی. فاصله های دور رو تقریبا تشخیص نمی دادم، انگار یه پرده غبارجلوی چشمهام رو گرفته. این یکی از عجیب ترین اتفاقاتی بود که باهاش مواجه شده بودم.همه جا تار تار تار!. وارد اتاقم که شدم فقط چشمهام رو بستم و یک ساعت خوابیدم وقتی بیدار شدم چشمهام به حالت اولش برگشته بود. دنیا دور سرم می چرخه. بستنی ماستی.
۱۳۹۴ خرداد ۲۶, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر