آن شب هیچ کس نفهمید بر او چه رفت. ساعت از نیمه شب می گذشت و صدای سو سو ی شب همه جا پیچیده بود. کابوس شبانه او را تسخیر کرده بود. وقتی بیدار شد و فهمید تمام آنچه بر او رفته کابوسی بیش نبوده آرام گرفت و دوباره سر بر بالین خود نهاد. لحظاتی بعد صدای آژیر خطر بجای سو سو ی شب فضا را تسخیر کرد. صدای مهیب نا مشخصی صدای آژیر خطر را در خود فرو برد. بمب باران بود آنشب که او کابوس دیده بود. اولین تلالوات خورشید که تابید خرابه های خانه ای که بمب بر روی آن افتاده بود مشخص شد. دیگر هیچ وقت کابوس ندید. دیگر هیچ وقت سر بر بالینش ننهاد. بالین در زیر آوار خانه دفن شد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر