دیوارنگاره های شهربرایم جنینی را به تصویر می کشید که تمنای باز نشدن را داشت. جنینی خارج از رحم مادر. تنها آن جسم درخود فرو کشیده شده بود که جنین را پناه می داد. ایستادن، ایستادم. فرو ریختم. جنین شدم. کوچه سوم پایینتراز پمپ بنزین دم در انتظار می کشیدم اگر به کوچه می رسیدم. نزدیکی های صبح صدای فرو ریختن قطرات باران روی شیروانی خواب سبکم را نوازش می کرد. همان جاده خاکی که آن سال ها مست رانندگیش کرده بودم. همان ویلاهای پله ای. درست هم آنجایی که برایم ابدی شده بود. من، آن جاده...، آن رنگ آبی...، آن جاده خاکی...، من آن جا را به اندازه یک عمر دوست داشتم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر