این چند صبح بوی هوا که بهم می رسه دیوونم می کنه. اعتراف می کنم. اعتراف می کنم. برای اینکه حالم خوب باشه نیاز به اتفاق عجیبی نیست. دیشب اتفاق عجیبی نیفتاد. مست بودم یادم. پریشب هم مست بودم. پس پریشب هم مست بودم. شاید امشب هم مست باشم. یا فردا شب. هیچ اتفاق بدی نمی افته. نیمه های شب رانندگی توی اتوبان. و جالبه که بگم وقتی خیلی مستی فقط ماشینی که جلوت هست رو دو تا می بینی، یعنی اگر ماشینی کنار ماشین جلویی باشه اون رو یه دونه می بینی. من این و دیشب فهمیدم. احتمالا ماشینی که نور چراغهای تو روشه دو تا دیده میشه ولی بقیه ماشینا یه دونه. این هوا رو دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم! و بو می کشم
۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر