خیابان به بالا تا انتهای مسیر به برف می نشیند. راه آبی نه خیلی دور، نه حتا جایی در نزدیکی مسیر برف. در ابتدای مسیر فرو می خواند تمام لحظات را، و فرو میبلعد مثله مثله های آویزان را، و من را که روی گل پاهایم می لغزد و به زحمت خودم را نگه میدارم. برف هم می نشست و می بارید. با وجود شلآب و گل. و صدایی بدون اینکه نواخته شود شنیده می شد. دینگ، دینگ، دیرینگ، دیرینگ، دینگ.
۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر