خیابان به بالا تا انتهای مسیر به برف می نشیند. راه آبی نه خیلی دور، نه حتا جایی در نزدیکی مسیر برف. در ابتدای مسیر فرو می خواند تمام لحظات را، و فرو میبلعد مثله مثله های آویزان را، و من را که روی گل پاهایم می لغزد و به زحمت خودم را نگه میدارم. برف هم می نشست و می بارید. با وجود شلآب و گل. و صدایی بدون اینکه نواخته شود شنیده می شد. دینگ، دینگ، دیرینگ، دیرینگ، دینگ.
۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر