یادم رفته بود. و وقتی به یاد آوردم حس فوق العاده ای داشتم. نشستن، تماشا کردن. کشیدن. خطوط بدن رو قلم زدن. آهسته، آهسته و لحظاتی نفس نفس زنان. آرامش، همسو با صدایی که نواخته میشد. عقب عقب رفتن و پرتاب شدن در دره. و چشم باز کردن بر روی پرزهای نه چندان سخت. تماشا کردن. تماشا کردن. مهم بود این تماشا کردن. مهم بود لمس این تماشا کردن. مهم بود تصاویر آویخته شده، مهم بود تصاویر ترسناک خطوط درهم آمیخته. مهم بود نظم خطوط برپا کننده. مهم بود این تنیده شدن، مهم بود تماشای این تنیده شدن. و گوشهایم، و گوشهایم، این صدای ابدی تا بی نهایت نواخته میشد.
۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
-
من آدرس اون خونه ای رو که نزدیک دماوند بود یادم ولی اسم محلش رو یادم نمیاد. یادم اومد اسمش پردیس بود، بریم پردیس! گوشت چرخکرده از خونه بر...
-
تو یه پست داری زمان یه رفتنی، ایتالیلا. حالا خودت داری میری. تو یه موزیک داری که اگه قبلن ریتمش تو مغزم زمزمه میشد حالا نمیشه. ولی ساعتش ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر