کف زمین با سرامیک سیاه رگه دار، سرد! پوشیده شده بود. هیچ چراغی روشن نبود. بالای پله ها که رسیدم شروع شد به فلش خوردن. با نور هر فلشی تصویر تردد رو می دیدم. فلش زده میشد، تردد آدمهای گذشته و آینده عقب و جلو می رفت. میهمانی بزرگی بر پا بود. با خاموش شدن نور فلش دوباره همه جا رو سکوت بی تردد در خودش فرو می برد. تعطیلات تمام شده بود و هیچ چیزی بیش از این به من احساس بی وزنی نمی داد. این تعطیلات طولانی.
۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
-
تو یه پست داری زمان یه رفتنی، ایتالیلا. حالا خودت داری میری. تو یه موزیک داری که اگه قبلن ریتمش تو مغزم زمزمه میشد حالا نمیشه. ولی ساعتش ...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر