ساعت ده دقیقه به دوازده موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن، حتمن فهمیده بود که چه شتکی به دیواره ها زده شده بود. به خلصه فرو رفتنم رو می فهمیدم، اشکالش فقط این بود که زمان، مکان و حضور برام بی تعریف میشد و ممکن بود تصور کنم من تنها داخل یک اتاق خالی ام. بلایی بود که به سرم میومد و تمام بدنم رو سر می کرد. تمرکز رو... نه نداشتم حرفی توش نبود. الان یه مشکل اساسی دیگه ام داشتم. برای چی باید بلند میشدم میرفتم مسافرت با آدمی که نمیشناسمش.
۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر