هر روز صبح توی سرم یه مایعی درحال حرکت کردنه. بعضی روزا این مایع تا شب ادامه میده. این گیج خوردگی ادامه داره. خاطره ی بوی پاییز رو بو میکشم. بو کشیدن بوی یه خاطره اولین باری که داره برام اتفاق می افته ولی لمس کردنش درست مثل بو کشیدن خود خاطره می مونه برام. یه چیزی داشت آروم من رو به سمت آب می برد وقتی نمیخواستم شنا کنم و حالا که دلم میخواد شنا کنم هوا یه دفعه سرد سرد شد. درست مثل وقتی که بینز توی چاله ی برگ ها افتاد و رنگش عوض شد. مایع دیگه تکون نمیخوره و من دائم خوابم میاد و مجبورم بخوابم.
۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر