داشتم به اسم وبلاگم فکر میکردم. داخلی، شب، ساعت حدود یک ربع به نه، بلوک دو، خانه وحید. هر کسی یک گوشه افتاده و داره کار خودش رو میکنه، موزیک با صدای بلند در حال پخش شدن. باید یه وبلاگ درست کنم. اسمش رو چی بذارم، اسمش رو چی بذاریم. هرکسی یه چیزی میگه. یادم نیست اسم از فارسی به انگلیسی برگشت یا از انگلیسی به فارسی. شبای دلگیری شده بود انگار اون روزای تهش. هنوز زمستون بود. تو اون حال کوچیک راه میرفتم و فکر می کردم قراره توش چی بنویسم. دلم برای کامران هم تنگ میشه که همون موقع اونم یه وبلاگ درست کرد و فقط دوتا پست توش نوشت از خانه همه کودکان با درب آبی. اون شبی که هممون مست بودیم و بالا پایین می پریدیم و جیغ میکشیدیم، اونشب نبود. کامران تو یه پاییزی رفت اگر اشتباه نکنم. دلم کوکوسبزی دستپختش رو میخواد تو اون خونه گرم خیابون امیرآباد با اون جاروبرقی کوچیکه. بعد از اون چند باری پگاه رو اینور اونور دیدم ولی مدتهای مدیدی که دیگه پگاه رو هم جایی ندیدم. پگاه اون روزها زن کامران بود. دوست داشتم اون زمستون رو که سپری شد. دوست داشتم اسمی رو که انتخاب کردیم.
۱۳۹۵ آذر ۲۳, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر