نمیدونم بعدشم اینجوری میمونم که همه چی رو بگم یا خاموش میشم. نمیدونم میرم تو اون اتاق سیاه پراز آینه که جیغ بکشم و همه چیز گفته بشه یا نمیرم. دست های من رو گرفتی و بردی توی اون اتاق پر از آینه و خواستی که عربده بکشم. وقتی یه روزی وایستادم برات دست تکون میدم غریبه. ما فقط آدمهای لحظات هستیم، لحظاتی که تموم میشن ولی باقی می مونن. من جاودانه شده بودم. قبل از اومدن تو و بعد از اومدن تو. لحظاتی اما فقط لحظاتی باورت می کردم.
۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر