صبح روز اول. امروز صبح روز اول بود. از خستگی صبح می شد فهمید. کمان کمان با خورشید به داخل سرم می رفتی. لحظات نه بصورت دنباله دار، بل بصورت اسلاید های پراکنده در امتداد اسلایدهای بی موضوع بصوت صامت در گذار بودند. خواب نبودم، بیدار هم نبودم. تکان های ماشین اسلایدهای سیاه و سفید را بالا و پایین می برد. چند اسلاید شیرین با تکان ماشین رد شد و تصاویراتاق خالی را جایگزین کرد. صبح که شد تفکیک اطرافم آنچنان سخت بود. این گردباد زیاد به خود پیچیده بود.
۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
-
تو یه پست داری زمان یه رفتنی، ایتالیلا. حالا خودت داری میری. تو یه موزیک داری که اگه قبلن ریتمش تو مغزم زمزمه میشد حالا نمیشه. ولی ساعتش ...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر