مجبور بودم برای اینکه معنای کلمات رو بفهمم از هم بازشون کنم. ولی اتفاقی که داشت می افتاد بوجود اومدن یه پیچیدگی عجیبی بود که باعث میشد معانی خیلی ساده رو نفهمم. از تمام کلمات و جملات انتظار معنای عجیبی داشتم و به تبع اون از اتفاقات هم نمیتونستم ساده بگذرم و یه پیچشی توی همشون می انداختم و همین فهمش رو برام مشکل میکرد. تمایلی هم پیدا کرده بودم برای صحبت کردن راجع بهشون که این اتفاق بدی نبود. یه فکر بیرون از فکر خود آدم که از دور رصد کرده باشه اتفاق هارو اگه پیچیدگی وجود نداشته باشه راحت تر از خود فکر درگیر میتونه اظهار نظر کنه. دوستانم متهم بودند ولی متهم درجه اول خودم بودم. و مهم بود که بتونم هرکاری که دلم میخواد بکنم و خودم جلوی خودم رو نگیرم.
۱۳۹۵ شهریور ۱, دوشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
وارد یه دهکده کوهستانی شدیم، زمستون بود و جاده پر از گِل و شُل، باید اونجا می موندیم نمی دونم چرا؟، انگار یه مسابقه ای قرار بود اونجا برگز...
-
صبح، روز، اول، آخر. دوباره از نو، صبح. روز. آفتاب. بی جهت، کاملا بی جهت غصه خوردم و ازغصه اشک ریختم. تک تک لحظاتم را درخاطرم سپردم و به خا...
-
قراره به سفر برم مثل اولین سفرهای خارج از کشورم یه هیجانی دارم برای رفتن. تو آخا هستم پیش گیل نشستیم که مهسا از در میاد تو، گیل گفت که مهسا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر