زمان اونقدر می ترسونتم که می تونم روی دوتا زانوهام بنشینم و گریه کنم. دلم تنگ میشه برای آدمهایی که تا حالا ندیدمشون. دلم برای تمام روزهایی که کنارشون بودم تنگ میشه. دلم برای لحظاتی تنگ میشه که حضوری نداشتم. دلم برای زمانی که داره سپری میشه تنگ میشه. اینهمه به لرزه می اندازتم. هر صبح که میشه مجبورم از دو خواب بیدار بشم. خواب اول ماجرایی که چند دقیقه بعد از بیدار شدن میفهمم تو گذشته اتفاق افتاده بوده، و خواب دوم زندگیم. که داره می گذره. جلومیره. دوباره دارم برمیگردم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
اینکه برای آگاه شدن درمورد یک چیز باید تمام دانسته های خودمون رو کنار بذاریم و همه چیز روازنو شروع کنیم می شد تعریف برای متد و روش، اما ...