ساعت ده دقیقه به دوازده موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن، حتمن فهمیده بود که چه شتکی به دیواره ها زده شده بود. به خلصه فرو رفتنم رو می فهمیدم، اشکالش فقط این بود که زمان، مکان و حضور برام بی تعریف میشد و ممکن بود تصور کنم من تنها داخل یک اتاق خالی ام. بلایی بود که به سرم میومد و تمام بدنم رو سر می کرد. تمرکز رو... نه نداشتم حرفی توش نبود. الان یه مشکل اساسی دیگه ام داشتم. برای چی باید بلند میشدم میرفتم مسافرت با آدمی که نمیشناسمش.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...