ساعت هفت صبح. آروم آروم سیگارم رو می پیچم. ساعت هفت و نیم صبح، دارم به ساعت نگاه می کنم. غم عجیبی دارم. تلفن رو بر می دارم و زنگ می زنم. از خواب می پری، فقط سوال می کنم حالت خوبه؟!، قطع می کنم. غمگین تر میشم. غمگین از اینکه باید از در برم بیرون. غمگین از سنگینی ته دلم. حرف های زیادی بهم احساس سنگینی می ده. سرم رو فرو می برم زیر آب، صداها دور می شن، نفسم بند میاد.آخرین حباب بالا میاد و من می میرم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
اینکه برای آگاه شدن درمورد یک چیز باید تمام دانسته های خودمون رو کنار بذاریم و همه چیز روازنو شروع کنیم می شد تعریف برای متد و روش، اما ...