هر کاری کردم حاضر نشد پنجره رو ببنده، تا صبح که برسم کلیه هام عفونت کرد. من تو یه خیابونی که هیچ ماشینی نمی ره و بیاد با دوتا کوله پشتی، دو تا پایه ی دوربین و کلاه سویت شرتم که کشیدمش رو سرم، از سرما لایه پتوها قلت میزنم. بعضی وقتا بغلم می کنی، بعضی وقتا پشتت رو بهم می کنی و می خوابی. در بالکن رو می بندم که نتونی بیای تو. حالا درِ بالکن قفل شده. من موندم بیرون. یه حفره وسط بالکن در حال حرکت باز شده و همه دارن توی اون حفره رو نگاه می کنن. منتظرم در بالکن باز بشه که زودتر بیام بیرون. بیرون بالکن زیر نور خورشید وقتی هوا اونقدر سرد نبود که پاهای لختم رو آزار بده، یه سیگار روشن کردم و تنهایی خودم رو جشن گرفتم. شمعم رو فوت کردم، آرزویی ندارم. از لای پردهای راه راه قرمز دیگه نوری نمیاد تو،دوباره کنارت دراز می کشم. بیدار شو شب شده.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
از همون اول اولش
احتمالا حق انتخاب کلمه احمقانه ای بود. من اینجا به دنیا اومده بودم، اینجا جایی بود که از همه ی جاهای دیگه دنیا خیلی بیشتر نمی تونستی چیزهایی...
-
برای آنان که زجر می کشند و برای آنانی که زجر می کشند هیچ زخمی عمیق تر از فرو رفتن در حفره های پایانی نیست هیچ زخمی عمیق تر از زخمهایی که ا...
-
برای لحظات آرام بودن لحظه شماری می کردم. و دخترکی را به یاد می آورم که بین دو دیوار سیمانیِ سر به فلک کشیده فقط سیاهی آسمان را می دید و فقط...
-
اینکه برای آگاه شدن درمورد یک چیز باید تمام دانسته های خودمون رو کنار بذاریم و همه چیز روازنو شروع کنیم می شد تعریف برای متد و روش، اما ...